منوچهر خان حكيم

104

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

مقدمهء رفتن ليس « 1 » به خلاصى طهماسب و فرستادن شهربانو عيّار خود مرجان را به خلاصى عبد الحميد اما راوى اين حكايت دلگشا چنين روايت مىكند كه از آن جانب چون شب به سر دست درآمد ، والى تركان ، ليس « 2 » را به خلاصى طهماسب فرستاد و شهربانو مرجان را به خلاصى عبد الحميد فرستاد . امّا چون ليس « 3 » داخل اردوى اسكندر شد ، مكرى او را به خاطر رسيد . دارويى بر آب زده ، بر خيك ريخته مثل سقايان به دوش كشيد و به طرف كشيكچيان روان شد . همه را آب داده بيهوش كرده ، طهماسب را خلاص كرده و به خدمت والى تركان برد ؛ كه سبكتكين ليس « 4 » را به انعام ملوكانه نوازش نمود . اما چون شب شد ، مرجّان عيار به فرمودهء دختر سبكتكين ، شهربانو ، داخل اردوى اسكندر شده و حلوايى ترتيب نموده ، پر از داروى بيهوشى نموده ، پيرى را طلب نمود و مشتى زر سفيد در دامن پير ريخت و مكرى چند خاطرنشان پير كرد و خوان حلوا را بر سر او گذاشته او را روانه نمود و خود از عقب او روان شد . اما چون پير به دربندخانه رسيد ، كشيكچيان مرد پيرى را ديدند كه خوان حلوا به سر گذاشته ؛ گفتند : اى پير ! اين حلوا به كجا مىبرى ؟ پير گفت : اى جوانان ! فرزند [ ى ] داشتم كه دو سه روز است فوت شده است و اين حلوا را براى [ او ] خير و نذر كرده‌ام و آورده‌ام تا به لب و دهان بندگان لات و عزّى برسانم ، بلكه لات و عزّى بر او رحمت كند . به سر سبكتكين قسم كه از عسل صاف و از روغن اعلا مىباشد . چون كشيكچيان اين سخن از پير شنيدند ، گفتند : اى پدر ! حلوايت را بيار تا ما بخوريم و دعايى در حقّ فرزند تو كنيم كه پاسبانان هركدام لقمه‌اى از آن خورده مانند كبوتر مهره خورده ، سر به جاى پا نهاده ، بيهوش شدند . مرجان خود را به در زندان رسانيد و شهزاده را خلاص نموده به دوش كشيد و از اردوى تركان بيرون آمده متوجّه باغ ملكه شد . و چون قدرى راه رفت ، ديگر قوّت در زانوى مرجان نماند كه قدم از قدم بردارد . پس شهزاده [ را ] بر زمين گذاشت ، كه در آن وقت

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . كذا . ( 4 ) . كذا .